مرتضى راوندى

54

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

حرارت و آزار آن حشره‌هاى گزنده جان داد . كشتار و آزار عالمان سنّى ، در پاره‌ئى از دژهاى نيرومند مانند شيراز ، كازرون و سپس در هرات ، دست كمى از خشونتهاى اسماعيل نسبت به رقيبان و مدعيان سلطنت نداشت . در نتيجهء اين خط مشى ، در خود ايران ، ديگر مخالفى و رقيبى ياراى برخاستن نيافت . . . به گفتهء نويسندهء روضة الصّفويّه ، چون لاشهء شيبك خان را كشان‌كشان نزد مرشد كامل بردند ، فرمان داد قورچيان بدن او را با دندان پاره‌پاره كنند و بخورند . . . پوست سرش را از كاه پر كنند ، نزد بايزيد دوّم سلطان عثمانى فرستادند ، كاسه سرش را زر گرفتند به پيالهء باده‌نوشى مرشد كامل تبديل نمودند و يك دستش را براى عبرت حاكم مازندران فرستادند . . . » « 1 » ادامهء تعصّبات و خونريزىهاى مذهبى در عهد صفويّه در ايران ، چنان كه ديديم ، از ديرباز يعنى از آغاز حملهء اعراب و نفوذ و گسترش آئين اسلام در ايران جنگها و اختلافات مذهبى وجود داشته ، ولى هيچگاه ميزان تعصّب و شقاوت و بيرحمى به پايهء عهد صفويّه نرسيده است . قبل از استقرار حكومت صفويّه در عهد تركان آق‌قويونلو و قره‌قويونلو نيز كمابيش تعصّبات دينى وجود داشت . در سفرنامهء « آمبروسيو كنتارينى » مىخوانيم كه چون ( در عهد اوزون حسن ) به تبريز رسيديم و در كاروانسرايى رحل اقامت افكنديم يك روز « . . . هنگامى كه از ميان عدّه‌يى ترك مىگذشتيم ، شنيدم كه مىگفتند : اينها سگهايى هستند كه قصد دارند بدعتى و شكافى در دين محمّدى ايجاد كنند ، بايد اين كافرها را تكّه‌تكّه كنيم . . . » « 2 » در دورهء صفويّه چنان كه ديديم تنها آتش اختلاف بين مسلمانان و مسيحيان و يهوديان شعله‌ور نبود ، بلكه شيعه و سنّى به شديدترين نحوى به جان يكديگر افتاده بودند ، اختلاف و جدايى و دشمنى به جايى رسيده بود كه عامّهء مردم چنين مىانگاشتند كه « . . . اگر يك سنّى و يك شيعه را با هم بجوشانند ، هرگز ذرّات وجود آنها درهم نمىآميزد . . . » « 3 » « در نتيجهء تحديد عقايد و افكار ، علّامهء دوانى در مسجد جامع شيراز بر خلاف عقيدهء باطنى خود براى نجات از شمشير شاه اسماعيل صفوى بالاى منبر رفت و شرح مبسوطى در حقانيّت مذهب شيعه و منقبت حضرت امير ( ع ) بيان داشت ، وقتى يكى از

--> ( 1 ) . تاريخ اجتماعى طاهرى ، پيشين ، ص 158 . ( 2 ) . سفرنامهء امبروسيو كنتارينى ، ترجمهء آقاى قدرت اللّه روشنى ، ص 43 . ( 3 ) . سفرنامهء سانسون ، ص 207 .